این ذهنِ بیمارِ من

 

داشتم فیلم شهرداری را می‌دیدم از شبکه قم. یک جایی دو شخصیت زن و مرد فیلم سوار یک قایق شدند و در ذهنم بلافاصله تصویری از دیدار یک مرد با یک زن در اسکله شکل گرفت و آن قدر شفاف بود که داشتم فکر می‌کردم مربوط به کدام فیلم است... و بعد که کمی بیشتر فکر کردم یادم افتاد تصویر صحنه‌ای از یک کتاب است، یکی از کتاب‌هایی که PDFش را خوانده‌ام و الان یادم نمی آید کدام بود، کل داستان یادم است ولی اسم و رسمش را نه...

و چند روز پیش هم وقتی داشتم در مورد موضوعی با برادرم صحبت می‌کردم؛ یک دفعه یاد یکی از شخصیت‌های اتحادیه ابلهان افتادم! و خواستم او را به عنوان یک آدم واقعی مثال بزنم که همان موقع فهمیدم چیزی که در ذهنم می‌گذرد فقط یک داستان است!

یعنی اینقدر این شخصیت‌ها برای من زنده هستند و این قدر تصاویر، واقعی در ذهنم شکل می‌گیرند که با واقعیت اشتباهشان میگیرم ... و یک آن فکر می‌کنم دچار اسکیزوفرنی شده‌ام!

 

و این به خوبی به من تاثیر فوق العاده زیاد کتاب بر ذهن و روح را اثبات می کند... بی‌خود نیست که می‌گویند کتاب غذای روح است ...

خدایا از این غذاها زیاد به ما بده و فهم اینکه کدام یک از این غذاها برایمان خوب است، کدام بد... کدام حرام است، کدام حلال ...

خدایا قدرت/توفیق خواندن کتاب خودت را به من بده ...

/ 2 نظر / 26 بازدید
اشرف سادات

سلام بتول جان. طوري نيست اين مشكل فراگيره. منم خعلي وقتا همينجوري ميشم [خجالت]

هانی

سلاااااااااااااااااام دوس جونم[قلب] واسه ذهن بیمارت نگران نباش آجی[چشمک] همونطور که قبلنم بهت گفتم معلولییت که محدودیت نیست[قهقهه]