همین الان اتفاقی افتاد که باعث شد چنین تصمیمی بگیرم. همین پنج دقیقه پیش من نماز دورکعتی را سه رکعت کرده بودم... وسط نماز به این فکر می کردم که بیایم اینجا و فلان مطلب را بنویسم و این طور بگویم و از فلان چیزها عکس بگیرم و بگذارم اینستاگرام و زیر فلان ماجرا را هم تعریف کنم و اصلا شاید بهتر است توی وبلاگ هم بیایم در موردش بگویم ووووو ... وسط خیال پردازی هایم یک دفعه به خودم آمدم و شک کردم که الان رکعت چندم هستم! و شک هم در نماز دو رکعتی باطل است دیگر ...

این روزها کار من همین است... مدام دنبال سوژه هستم برای شبکه هایی که تویشان فعالیت می کنم. برای این وبلاگ. بعد جالب قضیه اینجاست که این همه تفکرات نتیجه ای هم ندارد چندان و فعالیتم چندان چشم گیر نیست! به خاطر همین مشخص است که دارم وقتم را تلف می کنم. تا زمانی که بزرگ نشوم، تا زمانی که کاری نکنم که قابل عرضه باشد، حرفی هم برای گفتن ندارم. پس بهتر است کامل خودم را بکشم کنار... بهتر است بیشتر برای خودم وقت بگذارم و این قدر خودم را درگیر این شبکه ها نکنم...

خلاصه اینکه یک دفعه به خودم آمدم ... البته یک دقعه هم نبود قبلش یکی دو ساعتی لطف خدا شامل حالم شده بود و یک سری مطالب خوانده بودم. مثلا این وبلاگ و بازخوانی یک سری مطالبش. و چندتا عکس و مطلب دیگر ... و کمی تفکر در ساعات خلوت شب... و یک تصمیم...

ان شاء الله که ثابت قدم باشم، ان شاءالله که نتیچه داشته باشد، ان شاء الله یک روزی با دست های پر برمی گردم...

خواهشا برایم دعا کنید...