دیروز بعد از ظهر یک دفعه سر و صدای همسایه دیوار به دیوارمان بلند شد که نشان از مرگ می‌داد ... چند ساعت بعد وقتی عکس پسر نوجوان فوت شده را روی در زده بودند فهمیدیم که چه اتفاقی افتاده. هر چند وقت صدای گریه و فریادشان بلند می‌شد... صداهایی که هر موجودی میزان غم و اندوهشان را درک می‌کند، صداهایی که یادآور مرگ هستند ...

به خاطر خانه‌ی جدید که در یک کوچه باریک واقع است، اولین بار است که همسایه‌ای چنین نزدیک داریم که حتا وقتی برای مراسم فردا حلوا می‌پزند، بویش را احساس می‌کنیم ...

چند وقتی است که بسیار یاد مرگ می‌افتم و خیلی می‌ترسم ... از اینکه برای اطرافیانم رخ دهد می‌ترسم ... می‌دانم که از آن مفرّی نیست...

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا ...

 

یک هفته بعد: پیرمرد همسایه روبرویی هم فوت شد ... حالا توی این کوچه باریک که فقط چهار خانه دارد، دوتایشان عزادارند...