این پرشین بلاگ عزیز رو خیلی دوستش ندارم... گفتم که به اون مرحوم وابسته شده بودم دیگه ...
احساس می کنم بعد از عمری که اندروید دستم بوده ... حالا یه ویندوز فون به زور بهم دادن!

مردد هستم که نوشته های وبلاگ قبلی را به اینجا منتقل بکنم یا نه! (یک فایل بک آپ ناقص دارم ازش) ... علاوه بر این که نمی دانم میشود یا نه، فعلا هم حوصله ندارم امتحان کنم! احساس می کنم در وبلاگ قبلی خیلی خودم نبودم، دوست داشتم آنجا خوب بنویسم، کمی مفید باشد و مثل نوشته های وبلاگ نویسان مطرح باشد که حتا وقتی از اتقافات روزانه می نویسند، ازشان چیزی یاد می گیری یا حداقل احساس می کنی یک متن جالب خواندی!

تصمیم داشتم - نمی دانم هنوز هم دارم یا نه! - که در این وبلاگ صمیمانه بنویسم، بدون تکلف! راستش این تصمیم هم تحت تاثیر وبلاگی بود که چند وقت پیش کل آرشیوش را در گودر خواندم. خانم نویسنده اش خیلی راحت در مورد زندگی اش نوشته بود. به طوری که حس می کردم دارم یک رمان ایرانی می خوانم! البته طبیعتا من نمیخواهم اینجا یک رمان بنویسم و وبلاگی به سبک آن خانم داشته باشم. چون اولا احساس می کنم زندگی شخصی و خیلی از مسائلش را درست نیست در بوق و کرنا بکنم. و ثانیا فکر می کنم باید احترام و ارزش وقت خواننده را هم در نظر بگیرم.

 اما همیشه در این مورد که فکر می کنم، با خودم می گویم چطور زهرا می تواند از اتفاقات روزمره اش بنویسد و این قدر هم وبلاگ خوب و مقبولی داشته باشد؟
فکر می کنم اول باید خواننده جذب کرد! و البته چیزی که الان عیان است این است که در حال حاضر تنها خواننده اینجا، اینجانب خودم هستم! خواننده داشتن خیلی مهم است، من چند وبلاگ خوب می شناسم که خواننده زیادی ندارند. و وبلاگستان هم که رکود کرده!
اما خب، خواننده که بیخود و بیجهت پیدایش نمی شود. اول باید چیزهایی بنویسم!
و حالا باید بنشینم و فکر کنم که چه چیزهایی و چگونه بنویسم برای خواننده ای که الان نیست و قرار است بعدا بیاید!