داشتم به کارهایی فکر می کردم که نمی‌تونم زمین بذارم. یعنی کارهایی که وقتی انجام می‌دم تمرکزم بالاست، نمی‌تونم ولشون کنم و مدام می‌گم فقط یکی دیگه، فقط همین یکی ...

خب یکیش که اینترنتـه. اونم موقع خوندن وبلاگ‌ها و همین‌طور گاهی موقع گشت‌زدن تو فیسبوک و پلاس. می‌گم گاهی چون چند وقتی هست که دیگه چیز جالبی توی شبکه اجتماعی به نظرم وجود نداره و دو دستی جسبیدم به وبلاگ‌خونی. (هه یاد یه خاطره در مورد وبلاگ‌خونی افتادم! یه جایی خونده بودمش وبلاگِ خونی! ) در واقع این خاطره یادم انداخت که قبلاها یه جای دیگه هم بود که زمینش نمی‌ذاشتم اونم یه کلوب بود که منحل شد.

از اینترنت که بگذریم، دومـیش کتاب هست. وقتی یه کتاب مورد علاقه رو دارم می‌خونم ... مدام می‌گم یه صفحه دیگه، فقط یه پاراگراف دیگه... وااااای که این از بهترین لذت‌های دنیاست. دست گرفتن کتابی که عاشقش هستی...

سومین هم تازه کشف شده و اون هم کارهای بافتنی و ایناست ... هی می‌گم یه رج دیگه ببافم و بسه دیگه، باز دوباره یه رج دیگه ... بعد در این حالت مثلا مفاصل دستم درد گرفتن و بی حس شدن اصلا یه وضعی...

کارهای دیگه‌ای هم هستن تو زندگی که تا تموم نشن نمی‌تونی ولشون کنی... البته به نظرم بیشتر از روی وظیفه یا میل به اتمام کار هست، تا از روی علاقه. مثل یه سری از کارهای خونه.

اما داشتم فکر می‌کردم که کاش در ارتباط با خدا هم همین‌طور بود. یعنی کاش کتاب خدا هم این قدر برام جذاب بود که بگم فقط یه آیه دیگه، یه صفحه دیگه ... کاش این قدر معرفت داشتم که موقع دعا خوندن نخوام زودتر تموم بشه... کاش این‌قدر این رابطه معنوی برای مهم باشه که بخوام همیشه حفظش کنم و از هر چیزی که بخواد تمرکزم رو به هم بریزه دوری کنم... اجازه ندم هیچ چیزی قطعش کنه ... زمین نذاارمش ...

حداقل خوشحالم که این حس در مورد ماه مبارک رمضان صدق می‌کنه. هنوز گوشه‌هایی از دلم که پاک مونده، ناراحته از دست دادنشه، ناراحته که قدرشو ندونسته ... نمیخواد رهاش کنه و دوست داره به خدا بگه یه روز دیگه، فقط چند ساعت دیگه ...

خدایا یه سال دیگه هم مهمونم کن...

عیدتون مبارک